آفتاب مي‌شود ...

 

نگاه کن که غم درون ديدهام
چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايهي سياه سرکشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه کن
تمام هستيم خراب ميشود
شرارهاي مرا به کام ميکشد
مرا به اوج ميبرد
مرا به دام ميکشد
 

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب ميشود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشاندهاي مرا کنون به زورقي
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره ميکشانيام
فراتر از ستاره مينشانيام
 

 نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستارهچين برکههاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفههاي آسمان
کنون به گوش من دوباره ميرسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيدهام
به کهکشان، به بيکران، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسهات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستارهها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب ميشود
 

نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب ميشود
 

پر بودم و سير بودم و سيرآب

پر بودم و سير بودم و سيرآب
و لذتم تنها اينکه....
آري کارم سخت است و دردم سخت
و از هرچه شيريني و شادي و بازي است محروم
اما....
اين بس که مي فهمم!
خوب است.....
احمق نيستم!
 
   دکتر شريعتي 
 

آزادشان كنيد!

براي چيدن آخرين جمله جهان

كلمه كم آورده‌ام،

لطفاً حروفِ روشنِ رازداران را آزاد كنيد!

 

آزادشان كنيد!

آنها فرزندانِ فرصت‌گريزِ هزاره نان‌اند،

كه در پايداريِ خويش

جهان را از پير شدن بازمي‌دارند.

 

آزادشان كنيد!

پرستويي كه امروز قفس‌نشينِ شماست

فردا عقابِ قفل‌شكني خواهد شد

كه به قله مِه گرفته قاف هم قناعت نخواهد كرد.

 

آزادشان كنيد!

آنها كامل‌ترين كمربستگانِ باران‌اند،

كه ما رؤياهايِ بي‌گرگِ خويش را

در آهوترين پيراهنِ بي‌فريب‌شان شسته‌ايم.

 

آزادشان كنيد!

پروانه‌اي كه از آخرين آوازِ آتش گذشته است

ديگر از گُر گرفتنِ برباد رفته خود

نخواهد ترسيد.

تنها در تلاوتِ مخفي‌ِ ما تكثير خواهد شد؛

مثل ستاره در آسمان

ترانه در كوه وُ

كلمه در كتاب.

 

هي رفته بر آب، درياب!

آخرين جمله جهانِ ما

علاقه به آزاديِ آدمي‌ست

كه در چيدنِ چلچراغِ آن

كلمه كم نمي‌آوريم.



شعر ي از: سيد علي صالحي

 

قرائت شده بر مزار هوشنگ گلشيري

 

 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار که در من جاري بود
به ابرها که فکرهاي طويلم بودند
. . . مي‌آيم مي‌آيم مي‌آيم
با گيسويم: ادامه‌ي بوهاي زير خاک
با چشم‌هايم: تجربه‌هاي غليظ تاريکي
با بوته‌ها که چيده‌ام از بيشه‌هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي‌آيم مي‌آيم
و آستانه پر از عشق مي‌شود
و من در آستانه به آن‌ها که دوست مي‌دارند
و دختري که هنوز آن‌جا
در آستانه‌ي پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد»

 

گل باغ آشنائ

گل باغ آشنائي


گل من پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من شکوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنائي
گل من کجا شکفتي
که نه سرو مي‌شناسد
نه چمن سراغ دارد.
نه کبوتري که پيغام تو آورد به بامي
نه بدست مست بادي گل آتشين جامي
نه بنفشه اي، نه بوئي، نه نسيم گفت و گوئي
نه کبوتران پيغام
نه باغهاي روشن
گل من ميان گلهاي کدام دشت خفتي
به کدام راه خواندي
به کدام راه رفتي
مه من
تو راز ما را به کدام ديو گفتي؟
که بريده ريشه مهر، شکسته شيشه دل
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته...
همه شاخه‌ها شکسته!
به اميدها نشستيم و به يادها شکفتيم
در آن سياه منزل
به هزار وعده مانديم
به يک فريب خفتيم .

م. آزاد

 

من آنچه را در توان داشته ام انجام داده ام

در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبيني هاي بي حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف آور كه براي هر ملتي پيش مي آيد شما را به ياس و نا اميدي بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگا هها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد. نخست از خود بپرسيد : براي يادگيري و خود آموزي چه كرده ام ؟
سپس همچنان كه پيشتر مي رويد بپرسيد من براي كشورم چه كرده ام ؟ و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته ايد.
اما هر پاداشي كه زندگي به تلاشهايمان بدهد يا ندهد هنگامي كه به پايان تلاشهايمان نزديك مي شويم ، هر كداممان بايد حق آنرا داشته باشد كه با صداي بلند بگوئيم :

 

من آنچه را در توان داشته ام انجام داده ام .

 
 

يکي از اين روزها

يکي از اين روزها

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را ؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان
بيشتر خرج مي کنيم اما کمتر داريم، بيشتر مي خريم اما کمتر لذت مي بريم
فضاي بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايينتر
 
ادامه نوشته

و من با خود مي‏انديشم

و من با خود مي‏انديشم :
 اين سرگذشت اندوهبار نسلي است كه از بس كوشيده و نتوانسته چيزي به دست آورد، اكنون حتي ديگر نمي‏داند چه مي‏خواهد. به هيچ چيز اعتماد ندارد. به هيچ چيز دلبسته نيست. بس كه گولش زده‏اند. و باز هم آمادة فريب‏هاي تازه‏تري است. به همه چيز تف مي‏اندازد. اما زير پايش هم خالي است. و هميشه دلهره‏اي احساس مي‏كند كه نشان مي‏دهد هر لحظه دارد فروتر و فروتر مي‏رود. »

 

تلاش آخر...

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد...

خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

باران

مثل زندگي همچو باراني است كه بر زمين خشك مي بارد و در آن گياهان رويشي دوباره مي يابند ،زمين خشك ما نيز نيازمند باراني است كه آن باران زندگي است ، كه به انسان داده شده تا به وسيله آن به كمال برسد و در زمين خشك خود گياهاني پرورش دهد كه در جهان ديگر به كمك و ياري او خواهند آمد و جز اين نيست كه انسان در آن جهان به امكاناتي خواهد رسيد كه در اين دنيا به دست آورده است البته با كيفيتي بهتر يا متفاوت از پيش ، اين دنيا وسيله ايست براي پرورش روح ، روحي كه با خود در همه جا آن را خواهد ديد پس بايد كوشيد، ارمغاني با خود برد كه مايه فخر آدمي باشد و نه باعث شرمساري در محضر الهي.

ترجمه آهنگ Sevdiğim از ماهسون

Sevdiğim
عشق من


Ayrılıklar zormuş, beni hasret yormuş   
جداییها آزار دهنده است، منو حسرت خسته کرده

Her başlangıç bir somuş, sevdiğim
هر آغازی پایانی است، عشق من

Artık geçmiyor zaman, dillerimde aman
پس از این زمان نخواهد گذشت، در حرف هایم فریاده

Beni benden alan, sevdiğim
منو از من می گیره، عشق من

 

Bir orman yangınında, yara almış gibiyim
مثل کسی هستم که در آتش یک جنگل زخم خورده باشد

Ben keskin kenarlarda, uçurumlar gibiyim
من در لبه های تیز ، مثل پرتگاهی هستم

 

Yolların sonu yok, acının rengı yok
راهها پایانی ندارند، درد و رنج رنگی ندارد

Benim de dermanın yok, sevdiğim
من هم درمانی ندارم، عشق من

Ben benden vazgeçtim, belki çoktan bittim
من از خودم گذشتم، شاید خیلی وقته از بین رفته ام

Dönülmeyen yerdeyim, sevdiğim
جایی هستم که برگشتی ندارد، عشق من

 

ترجمه ترانه   Biri Bana Gelsinاز Ferhat Göçer

Biri Bana Gelsin
یکی هم به خاطر من بیاید

Saçmalama nolur çare çok nasıl gidersin
چرند نگو،چاره زیاد داریم ،چطور می توانی بروی
İstediğin herşey sanki yok değer mi dersin

گیرم که هر چیزی که می خواهی نیست، ارزشمند آیا
Başkaları bilmez görmez oof nasıl bir duygu

دیگران نمی بینند و نمی فهمند این چگونه احساسی است

Al eyledi kalbime bir kor işte gerçek bu

دستت را روی قلبم بگذار،واقعیت اینه

Heryer soğuk hep karanlık kendi kendime tarifsiz

هر جای سرد و تاریکی خود به خود بی معنی نیست

Ayrılmamız çok gereksiz şimdi uzaktan sebepsiz

جدایی مان بی علت و حالا از دور دست بی علت است

Biri bana gelsin o da sensin beni kırmış olsan da

یکی هم به خاطر من بیاید
، آن هم تو باشی حتی اگر از من جدا بشی
ikimizde aşık bir tek farkla benimki senden biraz fazla

هر دومان عاشق، با یک فرق عشق من از تو بیشتر بود
 

جز خدا کیست که دانــد غــم تـنهایی من

جز خدا کیست که دانــد غــم تـنهایی من

تـب دوری ز تـــو و گــریـه ی پـنـهـــانی من

جز تو آن کیست که حسرت ز دلم پاک کند

مـژده ی صبح شود بـــر شـب یـلدایی من

در پیشگاهت به نماز می ایستم و تمام یادها را از خاطرم به دست باد می سپارم، چشمانم را به تو می دوزم و با آن پلی می سازم و به سویت روانه می گردم تویی که در فراز باورهایم نشسته ای به سویت می آیم تا تارهای ذهنم را به گیسوان شبت گره زنم، دستانم را به ستاره هایت می آویزم، به ماه خیره می شوم، آنها را کنار می زنم، تا بیابمت اما دیدنی نیستی، با این حال احساست می کنم، هنگامی که چشمانم را می بندم، تو را در قلبم می یابم، تو یکه تاز صحرای دلم هستی و من تا آخرین صدا از اعماق باورها و عقایدم فریاد می زنم: به تو سخت مهتاجم ای قادر مطلق.


منبع :

www.onlysattar.blogfa.com

 

شعر زیبایی از حضرت مولانا

قسمتی از این شعر را خواننده ارجمند شهرام ناظری در آلبوم صدای سخن عشق خوانده است

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي * بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن
..........................
ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده * بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن
..........................
خيره كشيست ما را دارد دلي چو خارا * بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن
..........................
بر شاه خوب رويان واجب وفا نباشد * اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن
..........................
درديست غير مردن آن را دوا نباشد * پس من چگونه گويم كين درد را دوا كن
..........................
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم * با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
..........................
گر اژدهاست بر ره عشقيست چون زمرد * از برق اين زمرد هي دفع اژدها كن
..........................
بس كن كه بي خودم من ور تو هنر فزايي * تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا كن
..........................
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن * ترك من خراب شب گرد مبتلا كن
..........................
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها * خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن
..........................