جز خدا کیست که دانــد غــم تـنهایی من

تـب دوری ز تـــو و گــریـه ی پـنـهـــانی من

جز تو آن کیست که حسرت ز دلم پاک کند

مـژده ی صبح شود بـــر شـب یـلدایی من

در پیشگاهت به نماز می ایستم و تمام یادها را از خاطرم به دست باد می سپارم، چشمانم را به تو می دوزم و با آن پلی می سازم و به سویت روانه می گردم تویی که در فراز باورهایم نشسته ای به سویت می آیم تا تارهای ذهنم را به گیسوان شبت گره زنم، دستانم را به ستاره هایت می آویزم، به ماه خیره می شوم، آنها را کنار می زنم، تا بیابمت اما دیدنی نیستی، با این حال احساست می کنم، هنگامی که چشمانم را می بندم، تو را در قلبم می یابم، تو یکه تاز صحرای دلم هستی و من تا آخرین صدا از اعماق باورها و عقایدم فریاد می زنم: به تو سخت مهتاجم ای قادر مطلق.


منبع :

www.onlysattar.blogfa.com