شريعتي شهادت را كاري آگاهي‌بخش و افشاگرانه مي‌دانست

شريعتي شهادت را كاري آگاهي‌بخش و افشاگرانه مي‌دانست

 

اگر در آن زمان، شريعتي به اين امر متهم مي‌شود که مي‌خواهد مسير مبارزه را به سوي بحث‌هاي فكري، انتزاعي و روشنفكرانه منحرف كند، امروز نيز به اين متهم مي‌شود كه مي‌خواست به جو انقلابي و خشونت دامن بزند؛ مثل اينكه تمام هدف ايشان اين بوده است كه از مفاهيم مذهبي براي تغيير يك رژيم سياسي استفاده ابزاري و مبارزاتي كند؛ يعني تمام اين حرکت و خط مشي با برداشت‌هاي اشتباه فرو كاسته مي‌شود.


احسان شريعتي:كتر شريعتي شهادت را يك كار آگاهي‌بخش و افشاگرانه مي‌دانست 
احسان شريعتي گفت: دكتر شريعتي شهادت را يك كار آگاهي‌بخش و افشاگرانه مي‌دانست. به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، منطقه خراسان، دكتر احسان شريعتي به مناسبت اربعين حسيني در جمع دانشجويان در مشهد در سخناني با موضوع "بازخواني فلسفه شهادت" افزود: مفتخرم به اين‌كه در شهر خودم، مشهد، سرزمين شهادت، حضور دارم و شايسته است از بزرگان گذشته چون استاد محمدتقي شريعتي و دكتر علي شريعتي و همه كساني كه طي سال‌هاي پيش از انقلاب و پس از انقلاب با مبارزات فكري و تلاش‌هاي عملي خود براي ما سنت و ميراث عزيزي را به يادگار گذاشتند، ياد کنم. 
وي هم‌چنين گفت: اين‌كه در آينده موفق ‌شويم راه گذشتگان را به خوبي ادامه دهيم، به وفاداري به گذشته و نوآوري براي امروز و فردا نياز دارد. اين استاد دانشگاه افزود: موضوعي را كه براي سخنراني پيشنهاد شده بود از نظر تحقيقي و پژوهشي به كارهايي كه پس از انقلاب انجام شده است، ارجاع مي‌دهم كه يكي از استادان تاريخ كه در زمينه تاريخچه قيام حسيني كارهاي تحقيقي و تاريخي ارزنده‌اي انجام داده، دكتر زرگري‌نژاد است. 
شريعتي يادآور شد: بحثي كه پيرامون آن صحبت مي‌كنيم، نه خود واقعه تاريخي عاشورا و بررسي ابعاد و فلسفه آن است كه درس‌هايي است كه به عنوان يك مدل حركت اجتماعي از اين قيام در طول تاريخ گذشته گرفته‌ايم. 
وي افزود: اولين بار اين سوال پس از شهريور 1320 مطرح شد؛ يعني زماني كه در سال 1326 كانون نشر حقايق اسلامي در مشهد توسط استاد محمدتقي شريعتي و دوستان ديگري از جمله آقاي احمدزاده بنيان‌گذاري شد و از سوالات كليدي‌اي كه استاد مطرح كرده بود، اين بود كه "چرا حسين (ع) قيام كرد؟" 
شريعتي در ادامه با اشاره به برداشت سنتي، اسطوره‌اي و تراژيك از قيام عاشورا افزود: آن وجهي كه گسترده‌ترين قرائت و برداشت از اين حادثه و پديده تاريخي است، همان دريافت سنتي و اسطوره‌اي است كه هر ساله در ابعاد گسترده‌اي در كشور به ويژه بعد از انقلاب شاهد آن هستيم و تصوري كه وجود دارد، بيشتر حالت احساسي و اسطوره‌اي است كه البته به طور ناخودآگاه است و در واقع فلسفه و چرايي اين حركت كمتر از شكل ناخودآگاه اسطوره‌اي و تراتژيك واقعه، تحليل و بررسي مي‌شود. 
وي يادآور شد: در كنار اين برداشت سنتي از واقعه عاشورا چند نظريه نيز مطرح شد كه در پيش از انقلاب يكي از اين نظريه‌ها، نظريه‌ «شهيد جاويد» مرحوم صالحي نجف‌آبادي بود كه در واقع قيام حسيني را تلاش و جهادي در راه برقراري و تاسيس حكومت اسلامي و سرنگوني حكومت جائر و غاصب اموي كه مي‌خواست خلافت اسلامي را سلطنتي كند، قلمداد كرده بود . اين نظريه بحث‌هاي بسياري ايجاد كرد و نظريه‌اي در برابر نظريه سنتي و يك برداشت سياسي و انقلابي از اين حادثه تاريخي بود. 
احسان شريعتي تصريح كرد: برداشت سوم از آن دكتر شريعتي بود كه در واقع شهادت را يك كار آگاهي‌بخش و افشاگرانه مي‌دانست و با الهام از آموزه‌هاي امام علي (ع) در نهج البلاغه، جهاد و شهادت را از يكديگر تفكيك كرد. 
وي با بيان اين‌كه درباره انديشه و راه دكتر شريعتي، سوء‌تفاهم‌هاي بسياري وجود دارد، اظهار كرد: اين موضوع نيز يكي از آن پرونده‌هايي است كه اين گونه برداشت شده است كه گويا تحليل شريعتي يا شعارهايي كه در آن زمان مطرح كرده است، مانند " اگر مي‌تواني بميران و اگر نمي‌تواني بمير" به تقويت جو خشونت‌گرايي و مرگ‌طلبي دامن زده و يا اين‌كه برداشت‌هاي خاصي از اسلام كه همان برداشت انقلابي قهرآميز است، در نگاه او سيطره پيدا مي‌كند كه اين نوع نگاه به ويژه پس از انقلاب ايجاد شد كه آخرين نمونه آن انتقاداتي است كه اخيرا توسط دكتر سروش مطرح شده كه دكتر شريعتي يك استثناء را به يك قاعده تبديل كرده است؛ يعني از ميان همه ائمه(ع) گويا فقط امام حسين (ع) است و قيام و مبارزه در تشيع و اسلام، مشي غالب بوده است. 
شريعتي تصريح كرد: بايد ببينم اين انتقادات چيست و آيا جوهر پيام بحث فلسفي شهادت دكتر و به طور كلي بحث امامت و شيوه و رويكرد وي نسبت به تشيع و اسلام، درست فهميده شده است. 
وي خاطرنشان كرد: با توجه به اين‌كه بعد از انقلاب در يك نظام و حاكميت ديني قرار داريم طبعا نوع قرائت ما از دين به علتي كه موضوع آن در اين نهضت نوزايي، رنسانس يا پيرايش‌گري و رفرماسيون ديني است، بايد ديد كه موضوع يا شكل بحث ديني و مظاهر مذهبي از نظر محتوايي چه تفاوتي دارد. 
شريعتي افزود: اصولا نوع قرائت دكتر شريعتي از فلسفه شهادت خلاف اين تصور رايج است و آن قرائت اين است كه او در اين قيام با تفاوت‌گذاري و تمايز ميان جهاد و شهادت مي‌خواهد بگويد شهادت يك مبارزه افشاگرانه، آگاهي‌بخش و روشنگرانه است و مي‌خواهد ما از اين قيام، استراتژي روشنفكر انقلابي را الهام بگيريم كه در واقع استراتژي خود شريعتي در جو انقلابي، مبارزه مسلحانه و قهرآميز بود. در دهه 50 ، شريعتي بحث شهادت را مطرح كرد كه تبيين استراتژي خودش بود و در حوادث مهم تاريخ تشيع نيز همين استراتژي تعقيب مي‌شود. 
فرزند دكتر علي شريعتي در ادامه گفت: اين همان استراتژي پيام، آگاهي و رهايي بخشي است كه استراتژي روشنفكر انقلابي است كه از مبارزات سياسي رايج و به ويژه انقلابي و قهرآميز متمايز است؛ چرا كه در آن روش، قرائتي از دين بود كه مبارزه قهرآميز را توجيه مذهبي مي‌کرد؛ در حالي كه قرائت شريعتي تاكيد را بر پيام مي‌گذاشت. 
احسان شريعتي افزود: اين‌كه شريعتي مي‌گويد "در عصر نتوانستن"، بايد اين كار را كرد، در واقع "عصر نتوانستن" همان عصري بود كه جهاد در آن عصر ممكن نبود و "بايد" همان ابلاغ پيام بود و مهم‌تر از جنبه سياسي حادثه عاشورا جوهر آن بود كه نوعي مبارزه افشاگرانه بود. 
وي ادامه داد : اين مبارزه افشاگرانه براي اعتراض به مسخ اسلام، ارزش‌ها و مفاهيم اسلامي بود؛ چنان‌كه در حكومتي كه داعيه اسلام دارد، دشمنان اسلام به نام اسلام، خاندان پيامبر را كه سمبل‌ها و نمادهاي اسلام راستين بودند، قرباني مي‌كنند. 
وي اضافه کرد: اگر شريعتي درباره اين تجربه منفي بحث كرده است كه چگونه انقلاب‌ها فرزندان خود را مي‌خورند و يا به انحراف كشيده مي‌شوند و يا ....، در واقع تاكيد بر روي آگاهي و پيام و در حقيقت همان فرياد زينب (س) است كه اعتبار، اصالت و تقدم پيدا مي‌كند. 
شريعتي خاطرنشان کرد: بنابراين برداشتي كه از جمله " اگر مي‌تواني بميران، اگر نمي‌تواني بمير" مي‌شود، اين است كه شريعتي مي‌خواهد بگويد ما در عصر نتوانستن هستيم و بايد بميريم، اما اين مردن طبعا نوعي خودكشي از نوع اديان و فرهنگ‌هاي ديگر نيست؛ چرا كه در اسلام خودكشي نداريم و هنگامي كه مي‌خواهيم بميريم نيز از خودمان دفاع خواهيم كرد؛ اما جنبه دفاعي، جنبه فرعي قضيه است و جنبه اصلي پيامي است كه مطرح مي‌شود. 
وي با بيان اين‌كه متاسفانه جوهر بحث فلسفه شهادت، پس از شهادت دكتر شريعتي بد فهميده شده است، گفت: در دوران پس از انقلاب در يك دوره شبهه قرار داريم؛ يعني در دوره شباهت مفاهيم به سر مي‌بريم که اين امر طبيعي است؛ چرا كه به طور كلي، از يك دوران گذار که پيش از انقلاب بوده است، به سوي شرايط پس از انقلاب در حرکت هستيم. 
وي ادامه داد: به تعبير يكي از روشنفكران، مقصود نه فردا كه پس فرداست؛ يعني با چشم‌اندازي بلندمدت به سوي آرمان‌هايي مانند استقلال، آزادي، عدالت اجتماعي و نظامي كه جمهوري باشد و از نظر صبغه عقيدتي و ملي، ايراني و اسلامي باشد، حركت كنيم؛ يعني ملت، يك جمهوري با اين مشخصات را مي‌خواستند؛ بنابراين در مسير آرمان‌هايي كه در حال گذار به سوي آن هستيم، طبعا ممكن است اين حركت فراز و نشيب نيز داشته باشد كه داشته است. 
احسان شريعتي در ادامه گفت: از نظر مفاهيم نيز در دوره شباهت‌ها و شبهه‌ها به سر مي‌بريم؛ به اين معنا كه همه چيز به همه چيز شبيه است و مرزهاي همه افراد با يكديگر در هم آميخته است و سوءبرداشت‌ها بسيارند؛ از جمله در چنان موقعيت انقلابي و قهر‌آميزي مي‌بينيم كه شريعتي يك پيام آگاهي‌بخش را براي روشنفكران تبيين كرد؛ اما از آن، برداشت غلط شده است. 
فرزند دكتر شريعتي يادآور شد: اگر در آن زمان، شريعتي به اين امر متهم مي‌شود که مي‌خواهد مسير مبارزه را به سوي بحث‌هاي فكري، انتزاعي و روشنفكرانه منحرف كند، امروز نيز به اين متهم مي‌شود كه مي‌خواست به جو انقلابي و خشونت دامن بزند؛ مثل اينكه تمام هدف ايشان اين بوده است كه از مفاهيم مذهبي براي تغيير يك رژيم سياسي استفاده ابزاري و مبارزاتي كند؛ يعني تمام اين حرکت و خط مشي با برداشت‌هاي اشتباه فرو كاسته مي‌شود. 
وي تصريح كرد: كل تحليل شريعتي و استراتژي پروژه روشنفكري ديني يا جنبش نوزايي و رنسانس فرهنگي، رفرماسيون و پيرايش‌گري ديني است كه اين جنبش از سيدجمال‌ شروع شد و علامه اقبال لاهوري و دكتر علي شريعتي نيز در آن سهم داشته و نمادهاي آن هستند. 
اين استاد دانشگاه ادامه داد: اين جنبش يك متد ويژه دارد كه اين متد، نه سنت‌گرايي، نه بنيادگرايي و نه نقادي است؛ بلكه همه اين‌ها هست و هيچ كدام از آن‌ها نيست؛ يعني جنبه‌هاي مثبت آن‌ها را در خود دارد، بدون داشتن عناصر منفي كه به قول نيچه عبارت است از سنت‌گرايي و بينش عتيقه‌جاتي آنتيکي که از گذشته فقط به عنوان يك شي عتيقه تجليل كنيم، ولي نتوانيم عظمت و اصالت آن را درك كنيم. 
وي ادامه داد: اشکالي كه در بنيادگرايي وجود دارد، اين است كه نمي‌تواند جهان زيست سنت سلف صالح را از خود متدلوژي سيره و سنت تفكيك كند و همه را با هم حفظ مي‌كند و يا به سوي گذشته بازمي‌گردد؛ در حالي كه جنبش احياگري كه سيد، اقبال و شريعتي مي‌گفتند، در واقع نگاهي به آينده دارد و از گذشته، متدلوژي و شيوه پيامبر (ص) را براي تغيير جامعه جاهلي به جامعه طراز اسلام مي‌آموزد. 
شريعتي ادامه داد : مولفه و سنتزي كه شريعتي دارد به ما شيوه‌اي را مي‌آموزد که يك شيوه خاص و روش چهارمي در برابر سنت‌گرايي، بنيادگرايي و نقادي‌گري به نام شيوه نوزايي، پيرايشگري ديني و رنسانس در زمينه اجتماعي و سياسي است که نه رفرميسم است و نه انقلابي‌گري؛ بلكه يك روش سوم است كه مي‌شود گفت بعثت يا رفرم‌هاي انقلابي است كه به تعبير شريعتي مي‌خواهد از سنت و سيره نبي و ائمه با رفرم در فرم‌ها، محتوا را به شكل انقلابي و از نظر بينشي، منشي و روشي تغيير دهد. 
وي تصريح کرد: خط مشي كلي ما نيز اين است كه در برابر استبداد از آزادي، در برابر استثمار از عدالت و در برابر وابستگي از استقلال دفاع مي‌كنيم و اين‌ها خط مشي‌هايي است كه شعارهاي كلي نيست بلكه مي‌تواند برنامه‌هاي جزئي، عملي و كارشناسانه نيز باشد. 
احسان شريعتي تصريح كرد: در دوره كنوني نيز كه در دوره شبهه به سر مي‌بريم، براي اين‌كه عصر تازه‌اي در كشورمان آغاز شود، بايد از سنت گذشته پروژه روشنفكري ديني بازخواني مجددي داشته باشيم. متاسفانه گرايش‌هايي كه روشنفكران پس از انقلاب داشته‌اند، امروز آن‌ها را با بحراني مواجه كرده است كه گويي طرح و پروژه اوليه بحث‌هاي آن‌ها ريشه ندارد و مثل اين‌كه مي‌خواهند از صفر آغاز كنند. 
وي ادامه داد : اين در حالي است که اين جريان تا نيمه راه آمده است و همان‌طور كه شريعتي مي‌گفت «من به دنباله كار اقبال مي‌انديشم و سخن مي‌گويم»، ما نيز امروز با توجه به تغيير سرمشق‌ها، سرلوحه‌ها و گفتمان‌هايي كه دوره او داشته است و تفاوت‌هايي كه در سرمشق‌هاي او با دوران ما پيدا شده، بايد بگوييم دنباله شريعتي سخن مي‌گوييم؛ چرا که امروز در دنيا، دوره و جامعه ديگري زندگي مي‌كنيم كه صورت مسائل متفاوت است و نسل‌ها تغيير كرد‌ه‌اند و با نسل‌هاي جديدي مواجه هستيم كه حافظه تاريخي آن‌ها ضعيف شده و در نسل چهارم نيز مشاهده مي‌شود که امروز نوعي انقطاع پيدا شده است. 
احسان شريعتي خاطرنشان کرد: به همين دليل به انجمن‌هاي اسلامي پيشنهاد داده‌ايم و برنامه‌اي داريم تا بازخواني متون بنيان‌گذار پروژه روشنفكري ديني را آغاز كنيم كه آخرين آن‌ها شريعتي است و يك خوانش و قرائت مجدد از شريعتي داشته باشيم كه چه مي‌خواست بگويد و آيا درست فهميده شده است، اين مي‌تواند حركت تازه‌اي در انجمن‌هاي اسلامي باشد. مي‌خواهيم به نسل‌هاي جديد جنبش دانشجويي كه رابطه آن‌ها با گذشته ضعيف شده است، قوام جنبش دانشجويي و جنبش روشنفكري در حوزه ديني و ملي را يادآوري کنيم. 
به گزارش ايسنا، منطقه خراسان، احسان شريعتي در ادامه و در پاسخ به پرسشي مبني بر اين‌که تعريف جامع و كاملي از روشنفكري ديني فعلي ارائه دهيد، گفت: اين همان پروژه‌اي بود كه از پيش از انقلاب نيز توسط روشنفكراني كه اعتقادات يا جهان‌بيني توحيدي و به طور مشخص اسلامي و مذهبي داشته‌اند، وجود داشته است. پس از انقلاب نيز گرايشي پيدا شد كه به اين نام معروف است و چهره‌هاي آن را مي‌شناسيم. 
وي با بيان اين‌كه دو گرايش پيش و پس از انقلاب روشنفکري ديني، داراي تفاوت‌هايي با يكديگر هستند و نقدهايي را نيز به هم وارد مي‌کنند، افزود: از منظر مفهومي مي‌توانيم اين پديده را اين‌گونه تحليل كنيم که مثلا آيا روشنفكري ديني مي‌شود يا نمي‌شود؟ كه بيشتر از جانب روشنفكران و دينداران مي‌شنويم که نمي‌شود، که اين نظر يک برداشت ديني است كه اصولا با هر گونه روشنفكري و شايد حتي هر گونه روشنفكري مخالف باشد و يا يك برداشت روشنفكرانه است كه مي‌گويد هرگونه دين يا دين‌داري با روشنفكري به معنايي كه در غرب رايج است، تناقص دارد. 
وي ادامه داد: در اين ميان تز سومي نيز به وجود آمد كه تا دوران مشروطه يك برداشتي از دين حاكم شد كه حتي در حوزه روحانيت نيز گرايش مكتب نجف که قرائت ملاكاظم خراساني و مرحوم نائيني را از دين داشت، جنبش مشروطه را تاييد كردند. 
احسان شريعتي يادآور شد: پس از آن در جامعه نيز نسلي پيدا شد كه در بين روحانيون، مرحوم طالقاني و در بين تحصيل كرده‌ها مهندس بازرگان را مي‌توان از اين جريان نام برد و بعدها، گروه‌ها و نيروهاي سياسي، مذهبي به وجود آمد كه چنين گرايش‌هايي داشتند و از انقلابيون آن زمان نهايتا شريعتي است که در دهه 50 يكي از سمبل‌هاي اين جريان بود. 
وي افزود: اين جبنش يك جريان سومي است كه از نظر اجتماعي و تاريخي مي‌شود بهتر از جنبه مفهومي آن را تحليل كرد. در دوره جديد نيز ممكن است اين بحث وجود داشته باشد که روشنفكري با ديني و ملي با مذهبي مي‌توانند تناقضاتي با يكديگر داشته باشند، اما پاسخ آن است که يك نوعي از دين با نوعي از روشنگري در تناقض است و نوعي از دين با نوعي از روشنگري همخواني دارد. 
فرزند دکتر شريعتي ادامه داد: در حال حاضر نيز در ميان نيروهاي موسوم به روشنفكر ديني بحراني ديده مي‌شود كه يكي از ريشه‌هاي آن اين است كه گويي سرخط‌ها و ريشه‌هاي اين پروژه‌ها و طرحي که پيش از آن‌ها تعريف شده است را گم كرده‌اند كه بعضي اوقات بحث‌هاي بي‌ريشه مي‌كنند. 
وي در پاسخ به پرسشي مبني بر اين كه آيا درست است كه شريعتي دين را عامل برانگيختگي معرفي كرد، گفت: تشخيصي كه آن‌ها دادند اين بود كه جامعه ايران به هر حال مذهبي است و اين تشخيص درستي بود و درستي خودش را طي انقلاب و پس از آن نشان داد كه جامعه ما يك جامعه‌ عميقا مذهبي است و حتي اين موضوع را مي‌توان در خاطرات يك ناظر بيگانه مثل سوليوان، سفير آمريكا نيز مشاهده کرد. 
شريعتي ادامه داد: شريعتي مي‌گويد من به عنوان يک انسان مذهبي، نه به عنوان کسي که فقط مي‌خواهد از دين به عنوان تاكتيك استفاده كند بايد دين را بشناسم، ولي اگر اعتقاد ديني هم نداشته باشيم، بايد دين را بشناسيم؛ بنابراين دين‌شناسي را پيشنهاد مي‌دهد. 
وي اضافه کرد: در آن زمان نيروهاي اجتماعي و فرهنگي به اين مساله توجه نمي‌كردند و چون دين به شكل ظاهري، رسمي و دولتي به حاشيه رفته بود فكر مي‌كردند در يك جامعه سكولار و يا در حال انتقال هستند؛ در حالي كه هنگامي كه اين پرده كنار رفت، جامعه واقعي خودش را نشان داد. 
وي افزود: ما با دين مواجه هستيم، يا به آن اعتقاد داريم يا نداريم؛ اگر اعتقاد داريم بايد يك برداشت جديد از دين داشته باشيم كه به نفع انسان، آزادي، عقل، پيشرفت و همه آرمان‌ها باشد و اگر نتوانيم اين برداشت را داشته باشيم و به جامعه ديني تفهيم كنيم كه دين حقيقي ديني در مسير انسان، آزادي، عقلانيت و پيشرفت است، نمي‌توانيم پيش برويم. 
احسان شريعتي در پاسخ به يكي از حضار نيز گفت: ما از دكتر شريعتي دفاع نمي‌كنيم؛ به خصوص ما كه منسوب به ايشان هستيم، اما فقط مي‌خواهيم امكان شناخت درست را ايجاد كنيم. 
فرزند دکتر شريعتي تصريح کرد: هر تزي که دكتر شريعتي دارد به جز مساله كلي زر، زور و تزوير به شكل سلبي است و عرفان، برابري و آزادي به شكل ايجابي است. مباحث ديگر وي تزها و نظرياتي قابل بحث است و ممكن است اشتباهاتي هم داشته باشد که خودش قبل از همه با توجه به تحول فكري كه داشت خيلي از آن‌ها را رد كرده است. زماني که خود او با تزهاي خودش اين گونه برخورد كرده و به ما آموخته است كه نظراتش را به چالش بكشيم، پس نمي‌تواند فرد دگمي باشد. 
احسان شريعتي افزود : اين‌كه دوستاني از جمله دکتر سروش به دكتر شريعتي انتقاداتي دارند كه در اين جلسه نام آن‌ها مطرح شد، ما از آن‌ها سپاسگزاريم كه با انتقادهاي خود اين بحث‌ها و تفكر را زنده نگه داشته‌اند و تفكر شريعتي اين شانس را دارد که هميشه نقد و بررسي شود. 
وي در پايان در پاسخ به اين‌كه چرا مقبره دكتر را به ايران و به خصوص مشهد منتقل نمي‌كنيد با خنده گفت: ابتدا بايد ملت بر سر محل آن بين مشهد، مزينان، سبزوار و حسينيه ارشاد توافق كنند، سپس دولت نيز با خودش توافق كند و بعد ملت و دولت با هم توافق كنند که به اين ترتيب اين مساله با چند شرط مواجه مي‌شود. 

منبع :خبرگزاري دانشجويان ايران

در دل و جان خانه کردی عاقبت

در دل و جان خانه کردی عاقبت

هر دو را دیوانه کردی عاقبت

آمدی کاتش در این عالم زنی

وانگشتی تا نکردی عاقبت

ای ز عشقت عالمی ویران شده

قصد این ویرانه کردی عاقبت

من تو را مشغول می‌کردم دلا

یاد آن افسانه کردی عاقبت

عشق را بی‌خویش بردی در حرم

عقل را بیگانه کردی عاقبت

یا رسول الله ستون صبر را

استن حنانه کردی عاقبت

شمع عالم بود لطف چاره گر

شمع را پروانه کردی عاقبت

یک سرم این سوست یک سر سوی تو

دوسرم چون شانه کردی عاقبت

دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک

دانه را دردانه کردی عاقبت

دانه‌ای را باغ و بستان ساختی

خاک را کاشانه کردی عاقبت

ای دل مجنون و از مجنون بتر

مردی و مردانه کردی عاقبت

کاسه سر از تو پر از تو تهی

کاسه را پیمانه کردی عاقبت

جان جانداران سرکش را به علم

عاشق جانانه کردی عاقبت

شمس تبریزی که مر هر ذره را

روشن و فرزانه کردی عاقبت

پند لقمان

روزي لقمان به پسرش گفت: امروز تو را 3 پند دهم که کامروا شوي

اول آنکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري
دوم آنکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي
و سوم آنکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني

 

پسر گفت: اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

غزلیات، اشعار و در کل حکمت های جناب محی الدین مهدی الهی قمشه ای پدر محترم و اندیشمند و حکیم جناب دکت

غزل نرگس مست
این نرگس چشمانت چون فتنه بخواب اولی
وز سنبل مشکینت بر چهره نقاب اولی
زان نرگس مست افکن گه تیر نگه بر من
مست ار به خطا افتاد تیرش ز صواب اولی
چون ساقی شیرین لب می تلخ دهد بستان
زان شاهد لطف آیین مستانه عتاب اولی
تحصیل غم عشقت در مدرسه نتوان کرد
در کوه و بیابان ها با چشم پر آب اولی
تا عذر گنه خواهد آن یار کریم از ما
در دفتر ما گر نیست حرفی ز ثواب اولی
ای طایر جان منشین چون جغد در این ویران
گلزار جنان ما را زین کهنه خراب اولی
یک هفته در این گلشن گر ناله کند بلبل
سالی به سر گلبن فریاد غراب اولی
جان در ره عشق یار دادیم الهی وار
گر عاشق دیداری در راه شتاب اولی
الهی - 427
تضمین:
اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولي * وين دفتر بي‌معني غرق مي ناب اولي

غزل صحرای خیال
اگر از دام خیال ای دل دانا برهی
خسرو عقلی و شایسته ی دیهیم شهی
تویی اسکند و ظلمات تو صحرای خیال
روح سر چشمه حیوان و خرد خضر رهی
چند از دام خیالات بر افشان پرو بال
ای همای خرد آزرده در این دامگهی
از تنک پرده اوهام چو بیرون نگریم
زین سیه خانه به اقلیم بقائیست رهی
دو جهان عرصه ی جولانگه اندیشه تست
تو در این تیره جهان خیره به خاک سیهی
دل چون آینه را زنگ هوا بزدایید
کاندر آن جلوه کند طلعت فرخنده مهی
خوش که در تیره شب دهر دغا بشتابیم
شاید از مشرق حسنش بدمد صبحگهی
راه پر پیچ و خم طره تارش گیریم
که به سر منزل مقصود جز این نیست رهی
دل چو آیینه بیارای بدانش هر چند
نتوان بی نظر عشق بر آن مه نگهی
کشته ی فوج خیال است الهی ورنه
بشکند حمله ی اسپهبد عقلش سپهی
الهی – 427

اثر ناله عشاق
به جهان گر اثر ناله عشاق نبود
زیر صد پرده جهانی به تو مشتاق نبود
زیر صد پرده نهان است و عیان است رخت
گر نهان بود چنین شهره آفاق نبود
جلوه روی تو چون روز عیان شد بر خلق
گر شب زلف سیه حاجب اشراق نبود
غیر عاشق همه کس نیز خریدار تو بود
هیچ گوهر به بهای دل عشاق نبود
قامت چرخ خمید و کمر کوه شکست
بار عشقت که بر آن طاقت ماطاق نبود
خبری بود نبود از دل کسری کسرا
به جهان گر دل بشکسته ی آن طاق نبود
پی صید تو دویدیم به صحرای طلب
که غزالی چو تو سیمین و سمین ساق نبود
الهی – 428

غزل سیاریه
عارفان را در ره دیر و کلیسا کار نیست
عشقبازان را مجال سبحه و زنار نیست
در هماست احوال عالم وز خم زلف بتی
خوش حکایت می کند کس واقف اسرار نیست
چون کند مشکین جهانی را نسیم صبحگاه
گر گذارش در خم گیسوی آن دلدار نیست
می فرستد با سپاه غمزه چون تیر و کمان
با جهان گر ترک مستش بر سر پیکار نیست
ثابت اند عشق دل سیار کوی دوست جان
در سپهر اینگونه هرگز ثابت و سیار نیست
طایر عقلیم و سیمرغ تجرد ای دریغ
از کهن دام طبیعت دانه جستن کار نیست
چخ با ما گرچه می گردد به صحرای طلب
چون سر سودایی ما گنبد دوار نیست

غزل یوسفی جمال
در آیینه ای صنم نخوام نظر کنی
که ترسم زدرد عشق تو خود ناله سر کنی
تو ای یوسفی جمال از آن حسن بی مثلا
اگر پرده بر کشی جهان پرده در کنی
گرم ناوک هلاک به مژگان زنی چه باک
خوش آن سینه ای که چاک بدان نیشتر کنی
شبی گفتی از وفا که در محف صفا
تو ای آفتاب حسن شب ما سحر کنی
در آیینه جهان جمالش بود عیان
گر از چشم عاشقان به گیتی نظر کنی
کجا سر نهی چو گو به چوگان زلف او
تو کز تیغ ابرویش ز کشتن حذر کنی
الهی شب فراق تو و آه اتیاق
که روشن روان چو شمع ز سوز جگر کنی
الهی – 429

غزل
گفتمش خواهم وصالت گفت هی
گفتمش یابم چو خواهم گفت نی
گفتمش بر گو محال آمد وصال
گفت آری تا تو خود بینی و وی
گفتمش چون شمع چند این سوز و ساز
گفت سالک اینچنین ره کرد طی
گفتمش با عقل خوش تر یا جنون؟
گفت مجنون گرد و عشاق گرد و حی
گفتمش نالم همه شب تا سحر
گفت از دل گر بنالی همچو نی
گفتمش هشیار گردم یا که مست
گفت مست، اما نه از تأثیر می
گتم آخر یار بی همتای خویش
کی در آغوش آورم هیهات کی
گفت الهی ذره گردد آفتاب
لیک عشق این کار سازد عقل نی

این غزل را در ستایش حضرت استاد خود سید اجل معلم الحکمه البرهانیه و الاشراقیه العمیه و العملیه
آقای آقا بزرگ خراسانی قدس سر العالی سروده:
غزل آفتاب عشق
ای جمال دانش و دین پرتو روی شما
آفتاب عشق و ایمان تابد از کوی شما
ملک و دانش رای و بینش مجد و بخشش تا ابد
جمع بادا در پریشان طره ی موی شما
ای همای دولت ارباب همت پای بند
چون دل اهل نظر در دام گیسوی شما
وی به چشم همتت نه خرمن گردون کفی
خوش ی پروین چه باشد در ترازوی شما
هم به معنا اهل بینش راست رویت قبله گاه
هم به صورت اهل دانش را حرم کوی شما
پیش از ان کز باغ دل ها بر دمد گلبرگ شوق
بر مشام جان هشیاران رسد بوی شما
گر نوازی چون شهان آیم حضورت ور نه باز
می کشم ناز گدایان سر کوی شما
ور به کویت راه دل بستی گشایم راز خویش
بگذرد هر گه صبا بر طرف مشکوی شما
گر الهی را زبان شیر است در صید سخن
نیست الا زالتفات چشم آهوی شما
نظم چون آب روان افشاند بر خاکت که داشت
دل هوای آتشین لعل سخن گوی شما
الهی – 430

غزل آینه حسن یار
نگارم ساخت مأوی در دل دل
به ره بگذار دل آ در دل دل
ز دانشور مپرس احوال دلبر
جمالش هست پیدا در دل دل
ز حسن دل ربای حضرت دوست
هزاران پرده بگشا در دل دل
دو عالم را خرد آیینه آراست
رخش آئینه آرا در دل دل
محیط فکر بی پایان ادراک
چو یک حلقه به صحرا در دل دل
اگر عالم کتاب حق تعالی است
همه نقش است و معنی در دل دل
جمالش بر تو پنهان است و ماراست
پو خورشید آشکارا در دل دل
شبی گفتم در آن خلوت بدان یار
که دائم باشدت جا در دل دل
بگفت آری ولی از ما نشان نیست
ز فکر توست غوغا در دل دل
الهی عقل و هوش و دانش افکند
که عشق آمد تماشا در دل دل
الهی – 431

غزل شهریاری از دیاری بر نخاست
از دیاری شهریاری بر نخاست
پیش یار آیینه داری بر نخاست
آنکه به گردد به دستش روزگار
روزگاری شد به کاری بر نخاست
زین همه آواره در صحرای عشق
چون دل من بی قراری بر نخاست
غیر برق عشق عالم سوز من
زآتش هستی شراری بر نخاست
از من بیدل چه می خواهد حبیب
کاری از بی اختیاری بر نخاست
گل ز صحرای طبیعت رخت بست
زانکه باد نو بهاری برنخاست
هوشیارا چشم پوش از روزگار
یاری از بی اعتباری برنخاست
غنچه ی عیش و طرب از بغ دهر
بر نشد تا خیل خاری بر نخاست
بر درخت طبع باری بر مپیچ
کز بن این شاخ باری بر نخاست
ما و معشوقی که بی الطاف او
از خلایق هیچ کاری بر نخاست
چون الهی بنده ای در بند عشق
از دیاری شهریاری برنخاست
الهی – 432

غزل دوستان به اتحاد و یک رنگی کوشید
بیا تا شمع هم پروانه ی هم یار هم باشیم
در این گلشن بهار هم گل هم خار هم باشیم
پریشان خاطران بر گرد هم از جان و دل گردیم
ز شهر آوارگان در دشت غم غمخوار هم باشیم
به صحرای صفا در پرده با هم راز هم گوییم
به گلزار وفا هم ناله ی هم، زار هم باشیم
شبان تیره را روشن کنیم از مهر یکدیگر
در این تاریک محفل شمع گل رخسار هم باشیم
ز یک رنگی به هم آیینه وار اوصاف هم گوییم
به یکتایی دل هم دیده ی بیدار هم باشیم
به جان سوزی رفیق شعله های اشتیاق هم
به دلداری حریف خصم آتش بار هم باشیم
چو یاران نبی در صفه توحید بنشینیم
صفای هم گل هم باغ هم گلزار هم باشیم
اویس و بوذر و مقداد و سلمان و حبیب و هم
کمیل و زید و حجر و میثم و عمار هم باشیم
گروهی بی سر و سامان سر اندر راه هم بازیم
سپاهی گمشده سلطان سپه سالار هم باشیم
رقیب ار آتش افروزد که ما را آشیان سوزد
پناه هم ز آب دیده ی خون بار هم باشیم
عدوی کینه جو بر هم زند گر آشیان ما را
خرابی را وطن سازیم و جغد زار هم باشیم
در این سختی طبیب درد بی درمان هم گردیم
بدین زندان گروه بی دلان دلدار هم باشیم
متاع جان پاک ما رقیب ار قدر نشناسد
بهای گوهر هم رونق بازار هم باشیم
شب ظلبمت چراغ شادی از صحبت بر افروزیم
به روز هوشیاری رهبر افکار هم باشیم
حریفان مست و تیر انداز و ما پروای هم داریم
رقیبان رند و غافل گیر و ما هوشیار هم باشیم
گر از دام بلا رستیم هم پرواز هم گردیم
ور از تیر فلک خستیم در طومار هم باشیم
الهی دشمنان دادند دست دوستی با هم
چرا ما دوستان پیوسته در پیکار هم باشیم
الهی - 432


غزل محرابیه
تعالی الله از آن چشم پر از خواب
و زان ابرو که خوبان راست محراب
وز آن زلفین چون سنبل پریشان
پریشان خاطران را کرده بی تاب
دو مشکنی گیسوان چون زنگی مست
شکست چین به هر چین و به هر تاب
به مژگان خنجری آن سان که بگرفت
به تیر و تهمتن در خون سهراب
چبین نیمی ز قرص ماه و در زلف
چو در تاریک شب تابنده مهتاب
رخی خورشید سان خورشید اگر داشت
دهانی غنچه وش لعلی شکر خواب
ز آتشبار لعل آبدارش
لب تسنیم و کوثر گشت سیراب
به گفتار از لب شیرین همی ریخت
شکر گلقند او بر روی عناب
قدش سرو و رخش گل بر سر سرو
که جز در باغ حسن اوت نایاب
یکی سیب زنخ واندر به چاهش
هزاران یوسف دل از پی آب
رخ و زل و خط و خالش همی گفت:
الهی را بهشت این است دریاب
الهی – 426

آینه ی جان
ما عیان زآینه جان رخ جانان کردیم
عالیم بر رخ این آینه حیران کردیم
ز رخش پرده گشودیم و در آیینه ی چرخ
عکسی از طلعت خورشید فروزان کردیم
عاشقان تا ز پریشانی خاطر برهیم
مجمعی در خم آن زلف پریشان کردیم
شاید آرامگه طرفه غزالان گردد
عاشقان عرصه ی دل کوه و بیابان کردیم
صید عنقای تو قصد دل مشتاقان بود
دام اندیشه به گوشه که پنهان کردیم
دل به هجر تو سپردیم به اندیشه ی وصل
کار عشق است که نایافته پایان کردیم
منزل یار به اغیار دغا نتوان داد
این دل ماست که خلوتگه جانان کردیم
با الهی سخن از وصل فریب است و خیال
که بنای دل خویش از گل هجران کردیم
الهی – 426


غزل مقام زهد و تقوی
به مقام زهد و تقوی چو نمی دهند راهم
من و عاشقی و رندی و سرود خانقاهم
شب ما سحر نگردد به فروغ آفتابی
که من از فراق ماهی به چنی شب سیاهم
شه حسن داشت با ما سر مهربانی اما
ز رقیب سفله نالم که به حیله بست راهم
اگرم به مهر خوانی تو شهی و من غلامت
وگرم به قهر رانی تو گلی و من گیاهم
به گناه عشق خوبان اگرم کشند خوشتر
که به طعنه ای رقیبان بکشند بی گناهم
نرم ز آستانش به در دگر الهی
چه به ناز در ببندد چه همی دهد پناهم
الهی – 425


غزل طهوریه
معاشران که ز صهبای عشق سر مستند
به تار زلف تو کز جان علاقه بگسستند
می طهور که در باغ جنت است امرزو
زدند و ساغر نه چرخ سفله بشکستند
حریف عقل که زد راه نغمه ی عشاق
سپاهیان جنون دست فتنه اش بستند
چه خوش ز فرط محبت شب فراق حبیب
بسوختند و در آتش چو شمع بنشستند
سخن ز سدره و سرو بهشت کوته کن
که پیش قامت زیبا نگار ما پستند
تو آفتاب وجودی و دلبران پیشت
به بارگاه عدم چون ستاره بنشستند
تو آفتاب کمالی و شاهدان جمال
چو ذره در تو به حیرانیند اگر هستند
طرب کنیم به صحرای جان کنون کز رشک
در سرای طبیعت به روی ما بستند
روان به عالم روحانیان کند آهنگ
الهی پر سیمرغ عقل بشکستند
الهی – 424

غزل محمودیه
با مه من ماه گردون هم طراز آید؟ نیاید
با قد وی سرو بستان سر فراز آید؟ نیاید
گوشه ی محراب ابرویش نبیند چشم زاهد
ورنه هرگز با خیالش در نماز آید نیاید
فتنه ی چنگیز چشمش فکر قتل عام دارد
هیچ ترک مست با این ترکتاز آید؟ نیاید
مرغ همپرواز شهباز دل محمود هرگز
در کمندی جز خم زل ایاز آید ؟ نیاید
چون سخن چین طفل اشگم راز عشقم فاش سازد
طفل آری پرده دار اهل راز آید؟ نیاید
عقل با پروای دانش صید مرغ عشق خواهد
در کمند عنکبوتی شاهباز آید؟ نیاید
چشم پر ناز تو گاهی کافکند تیر نگاهی
در نشانی غیر قلب خسته باز آید؟ نیاید
تا نگردد کشته ی شمشیر ابرویت الهی
بر وی از چشمان پرنازت نیاز آید ؟ نیاید
الهی – 424

به نظر می رسد جناب قمشه ای غزل زیر را در تضمین این غزل جناب حافظ سروده اند:
اي که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختي

دوش بر ماه از شکنج طره تاب انداختی
پرده مشکین شب بر آفتاب انداختی
رونق گلزار بردی جلوه ی مه کاستی
آفتابا هر گه از رویت نقاب انداختی
هرگز امید رهایی نیست صیدی را که سخت
در کمند طره پر پیچ و تاب انداختی
زآتش عشق آرزوی عقل خامم سوختی
وز شرارش دفتر فکرم در آب انداختی
تا نیفتد بر رخت جز چشم پاک عاشقان
بر رخ از زلف سیه مشکین نقاب انداختی
زلف را در پیچ و تاب انداختی بر رخ که باز
در صف دل های بی تاب اضطراب انداختی
زاهد اندر رقص و صوفی در سماع انگیختی
وجد و مستی در سر هر شیخ و شاب انداختی
کشتی عشاق بشکستی به دریای فراق
چون شکستی مردم چشم اندر آب انداختی
وه چه سحر انگیختی کز چشم مست دل فریب
چشم بیداران عالم را به خواب انداختی
طایر دل در خور شاهین عشق آمد که دوش
بهر صیدش زلف چون پر غراب انداختی
غنچه را چون عاشقان دلتنگ کردی زان دهان
وز لبت خون در دل لعل خوشاب انداختی
تشنگان را چون الهی گاه در دریای عشق
غرق کردی گه به صحرای سراب انداختی
الهی – 423