خرید رای ملت با پول ملت

این روزها کمیته امدا امام خمینی به کسانی که در سفرهای استانی برای احمدی نژاد نامه نوشته بودند و درخواست کمک داشتند بر اساس کد رهگیری تعلق گرفته اقدام به دادن مبلغ ۱۰۰۰۰۰۰ ریال کرده

دراین شرایط این اقدام و اقدام های مشابه چه دلیلی می تواند داشته باشد؟

يك بوسه اگر لبم توانستي داد

مي آمد يار مست و تنها تنها * با نرگس پرخمار رعنا رعنا
..........................
جستم كه يكي بوسه ستانم ز لبش
* فرياد برآورد كه يغما يغما


سر در خاك آستان تو نهم * دل در خم زلف دلستان تو نهم
..........................
جانم به لب آمده است لب پيش من آر
* تا جان به بهانه در دهان تو نهم

 
اي گوي زنخ زلف چو چوگان داري
* ابروي كمان و تير مژگان داري
..........................
خورشيد جبين و چهره همچون ماه
* ميگون لبي و چشم چو مستان داري

 

 سر رشته شاديست خيال خوش تو * سرمايه گرميست مها آتش تو
..........................
هرگاه كه خوشدلي سر از ما بكشد
* رامش كند آن زلف خوش سركش تو

 

هر شب كه به بنده همنشين مي افتي * چون نور مهي كه بر زمين مي افتي
..........................
من بنده چشم مست پر خواب توام
* آن دم كه چنان و اين چنين مي افتي

 
دلدار به زير لب بخواند چيزي
* ديوانه شوي عقل نماند چيزي
..........................
يارب چه فسونست كه او مي خواند
* كاندر دل سنگ مي نشاند چيزي

 
حاشا كه به ماه گويمت مي ماني
* يا چون قد تو سرو بود بستاني
..........................
مه را لب لعل شكر افشان ز كجاست
* در سرو كجاست جنبش روحاني


لب بر لب هر بوسه ربايي بنهي * نوبت چو به ما رسد بهايي بنهي
..........................
جرم همه را عفو كني بي سببي
* وين جرم مرا دستي و پايي بنهي

 
من خشك لب ار با تو دم تر زدمي
* در عشق تو عالمي بهم بر زدمي
..........................
يك بوسه اگر لبم توانستي داد
* بر پاي تو دستك زبر سر زدمي

 
اي نور دل و ديده و جانم چوني
* وي آرزوي هر دو جهانم چوني
..........................
من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس
* تو بي رخ زرد من ندانم چوني

 
بالا شجري لب شكر و دل حجري
* گل روي بتي سيم بري رشك پري
..........................
چون برگذري در نگري دل ببري
* چشمت مرساد سخت زيبا صوري

 
اي آنكه صليب دار و هم ترسايي
* پيوسته به زلف عنبر ترسايي
..........................
لب بر لب من به بوسه كمتر سايي
* آيي بر من وليك با ترس آيي

 
اي در طلب گره گشايي مرده
* در وصل بزاده وز جدايي مرده
..........................
اي در لب بحر تشنه در خواب شده
* واندر سر گنج از گدايي مرده 

اي از دل و جان لطيفتر قالب تو * بسيار رهست از شكر تا لب تو
..........................
عمريست كه آفتاب و مه مي گردند
* روزان و شبان در آرزوي شب تو 

اي عشق تو در جان كسي و آن كس من * اي درد تو درمان كسي و آن كس من
..........................
گويي بينم لب ترا چون لب خويش
* مجروح به دندان كسي و آن كس من

 
از روز شريفتر شد از وي شب من
* وز روح لطيفتر شد اين قالب من
..........................
رفت اين لب من تا لب او را بوسد
* از شهد شكر نبود جاي لب من

 
من ناي توام از لب تو مي نوشم
* تا نخروشي هر آينه نخروشم
..........................
اين لحظه كه خاموشم از آن خاموشم
* تا نيشكرت به هر خسي نفروشم 

گر باده نهان خوريم بو را چه كنيم * وين حال خمار و رنگ و رو را چه كنيم
..........................
ور با لب خشك عشق را خشك آريم
* اين چشمه چشم همچو جو را چه كنيم

 
بوي دهن تو از چمن مي شنوم
* رنگ تو ز لاله و سمن مي شنوم
..........................
اين هم چو نباشدم لبان بگشايم
* تا نام تو مي گويد و من مي شنوم 

دل ياد تو آرد برود هوش ز هوش * مي بي لب نوشين تو كي گردد نوش
..........................
ديدار ترا چشم همي دارد چشم
* آواز ترا گوش همي دارد گوش
 

آنكس كه ترا بيند و شادي نكند * مانند قلم سياه و سرگردان باد
..........................
پيوسته سرت سبز و لبت خندان باد
* جان و دل عاشقان ز تو شادان باد
 

چون روز وصال يار ما نيست پديد * اندك اندك ز عشق بايد ببريد
..........................
مي گفت دلم كه اين محالست محال
* سر پيش فكنده زير لب مي خنديد
 

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند * در ناله ام از لبان قند اندر قند
..........................
هر وعده ديدار تو هيچ اندر هيچ
* آخر غم هجران تو چند اندر چند

 
آن روز كه جان خرقه قالب پوشيد * درياي عنايت از كرم مي جوشيد
..........................
سرناي دل از بسكه مي لب نوشيد
* هم بر لب تو مست شد و بخروشيد
 

اي هر چه صدف بسته درياي لبت * وي هر چه گهر فتاده در پاي لبت
..........................
از راهزنان رسيده جانم تا لب
* گر ره ندهي واي من و واي لبت

 
با ياد لبت از لب تو محرومم * اي ياد لبت حجاب لبهاي تو دوست
..........................
اي ذكر تو مانع تماشاي تو دوست
* برق رخ تو نقاب سيماي تو دوست 

من دگرم

"دگر"

 

من دگرم،تو دگری

ما همه با هم دگریم

ما همه از هم دگریم

 

ما همه مست گشته ایم

زیر و ربر گشته ایم

زین سان که هست گشته ایم

از خویش بی خویش گشته ایم

 

من همه شب مست شوم

از دگرم جدا شوم

از همه کان و لا مکان

بی خبر و گذر شوم

                         وفایی

يادي از شاعر رنگ ها به بهانه سالگرد درگذشت سهراب سپهري

کسی که مثل هیچ کس نبود ....


قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاک غريب
که در آن هيچ کسي نيست که در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار کند.
قايق از تور تهي
و دل از آروزي مرواريد،
همچنان خواهم راند
پشت درياها شهري ست
که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
سهراب سپهري در /15مهر/ 1307 در کاشان چشم بر جهان گشود. پدر او اسدا.. سپهري در اداره پست کاشان مشغول کار بود و بر کارهاي ادبي و هنري هم تمايل فراواني داشت. مادرش ماه جبين سپهري ف----روغ ايران بعد از فوت اسدا.. فرزندانش را بزرگ کرد. سهراب به مادرش علاقه زيادي داشت. مادر سهراب در هنگام مرگ سهراب زنده بود و بعد از مرگ او در سن بيش از 90 سال با دنيا وداع کرد.
زندگي سهراب از ابتداي تولد تا سال : 1319
دوره کودکي سهراب که هم نقاش بود و هم شاعر در شهر کاشان سپري شدو او شش سال تحصيلي ابتداي  اش را در دبستان خي-------ام گذراند. در سال اول تحصيلي معلمان به راحتي بچه ها را تنبيه بدني مي کردند. اين کار در زندگي سهراب تاثير گذاشته بود و او در خانه هم ترکه زدن را مشق مي کرد به روي درختان و سنگها و نرده هاي حياط بزرگ خانه شان. او به دليل نقاشي يک بار از معلمش کتک خورد. سپهري دانش آموزي منظم و منضبط و درس خوان بود ولي هميشه از ترس شاگرد اول مي شد. هميشه تکاليف را مرتب و منظم انجام مي داد. هيچگاه در مدرسه نظمش را از کف نمي داد. همواره خطا را مرتکب مي شد او شاگرد خوبي بود ولي هميشه از مدرسه بيزار بود. و در تمامي ايام تحصيل منتظر آخرين زنگ آخرين روز سال بود.
درس ادبيات را هم دوست داشت و هم نداشت. فکر مي کرد چرا يک انسان در سال 9 يا 10 سالگي در سال سوم ابتدايي با اشعار مولوي آشنا شود و در مورد آن در دانشگاه هم مطالعه کند و مي گفت: چرا وقتي انسان چيزي را نمي فهمد بايد مورد مطالعه قرار دهد سپهري خط زيبايي داشت. و علاقه زيادي بر خوشنويسي داشت. زنگ خط، معلم به همه سرخط هايي مي داد و همه موظف به نوشتن آن بودند. يکي از روزهايي که زنگ خط بود، سرخطي به ما داد جور استاد به از مهر پدر بود و سهراب آن را نوشت.
معلم خط از خط او خوشش آمد و آن را به مدير مدرسه که يک شخص با هيبت و داراي عمامه اي سفيد و ريش هاي بلند سياه بود نشان داد او هم خوشش آمد. در بين حياط ايستاد و با صدايي بلند فرياد زد خط زيبايي دارد و ... و سهراب را خواند ولي به دليل اينکه او سواد زيادي داشت ترسيد . چون به آنها آموخته بودند که به شخصي که باسوادتر از بقيه است بايد احترام زيادي گذاشت. بعد سهراب را از زمين بلند کرد و بر او آفرين گفت و در آخر به عنوان جايزه به او يک مداد دو رنگ آبي ، قرمز داد و همه او را به نشانه تحسين کردن تشويق کردند.
در مهرماه 1319 به دبيرستان رفت. دوره اول دبيرستان از مهر بود تا خرداد .1322
سهراب با دو دوست و هم درس و همشريش بنامهاي محمود فيلسوفي و احمد مديحي کنار هم مي نشستند. در دوره دبيرستان درس فارسي بر درس اخلاق تبديل شده بود. کتابهاي فارسي 40 تکه شده بود و معنا در آن کاربردي نداشت و فقط بر الفاظ تکيه بود. در يکي از جلسات ادبيات سهراب در مورد ادبيات طنزي نکته سنجاند گفت و اين گفتن باعث اخراج وي از کلاس شد. در دوره دبيرستان با تمام مشکلات درسي و درسهاي سنگين هيچگاه علاقه اش نسبت به ادبيات کم نشد بلکه بيشتر هم شد. در اين دوره شعرهاي زيبايي مي سرود که اين شعرها گاه به زبان محلي کاشان و گاه به زبان فارسي بود.
بعد از گذراندن دوره دبيرستان و اتمام دوره دوساله دانشسرا به استخدام فرهنگ کاشان درآمد. ( آموزش و پرورش کاشان ) و تا شهريور 1327 در اين اداره خدمت کرد. در اين سال در امتحانات ششم ادبي شرکت کرد و ديپلم دبيرستان را به طور کامل اخذ کرد . از سال 25 تا 27 با شخصي بنام مشفق کاشاني در کاشان آشنايي پيدا کرد. بعد از يک سال به دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران راه پيدا کرد. بعد از آن چند ماه در شرکت نفت کار کرد ولي در اين حال باز هم به شعر و نقاشي علاقه خاصي نشان مي داد. بعد از کارهاي روزمرده اگر وقتي هم آزادي يافت در جلسات ادبي شرکت مي کرد. مانند جلسات شعر مورخ الدوله سپهر. او در سال 1326 چند شعرش را در روزنامه به چاپ رساند ولي وقتي به دانشکده هنرهاي زيبا راه پيدا کرد. دفتر شعرهايش را به چاپ رسانيد. او شعر بيدل و صائب را مي خواند و چون معني و فهم آن برايش سخت بود به محضر استاد فقيد حسين علي منشي کاشاني که از افاضل کاشان بود و سرپرست انجمن ادبي آنجا بود مي رفت. او در اين در نقاشي نام آور شده و تابلوهاي خود را در معرض نمايش گذاشت. بيشتر اين تابلوها را به دوستداران اين هنر اهدا» مي کرد و هيچگاه در برابر اين تابلوها از هيچکس پولي دريافت نمي کرد.
در بين سالهاي 1340 تا 1359 ه. - ش سپهري به اوج خويش مي رسد. آثار هنري و ادبي او ، بويژه شعرهايش ، در سطحي بسيار وسيع ، مورد توجه قرار مي گيرد. در پنج سال نخست اين دوره ، او زيباترين منظومه ها و شعرهايش را مي نويسد:
ص---داي پاي آب ، مسافر و دفتر حجم سب---ز درباره آنها ، نقدها و تحليل هاي فراواني نوشته مي شود. برخي او را به ناديده گرفتن دردها و دوربودن از جامعه متهم مي کنند. اما حتي اينان نيز توفيق عظيم او را در نوشتن اشعاري شفاف با بياني صميمانه و زباني پاکيزه انکار نتوانند کرد. ما نمي دانيم که واکنش او درباره سخنان موافق و مخالف چه بود، اما دقيقا مي دانيم که او در طول بيش از سي سال زندگي هنري و ادبي اش نه مقاله اي نوشت و نه نقد و تحليلي ، نه پاسخي داد و نه به کسي اعتراضي کرد. حتي براي مطرح شدن خود نيز از جايي کمکي نگرفت. سپهري به کاشان بسي---ار علاقه داشت. او به کاشان عشق مي ورزيد. از هر جا خسته مي شد به کاشان پناه مي برد. طبيعت کاشان با وجودش آميخته بود. انس و الفت عجيبي به گلستان داشت.
او به خواندن همواره و انديشيدن هميشه وفادار بود. ساعتها به مطالعه و انديشيدن مي پرداخت; به فلسفه و عرفان عشق وافري داشت. او با آشنايي عميق با زبانهاي فرانسوي و انگليسي و تا حدي ژاپني ، اين امکان را داشت که حوزه آگاهي هايش را گسترش دهد. او با ديدي عرفاني و فلسفي به جهان مي نگريست و براي افزايش آگاهي خود پيوسته مشغول مطالعه بود.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشکار شدن علائم سرطان خون در سهراب بود. او دي ماه همان سال جهت درمان به انگلستان رفت و اسفند به ايران بازگشت. اما اول ارديبهشت 1359 ، ساعت 6 بعد ازظهردر بيمارستان پارس تهران با دنيا وداع کرد.آرامگاه او در صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان است. بر سنگ قبر او نوشته اند:
... به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا که ترک بردارد
چيني نازک تنهايي من ...